محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
242
خلد برين ( فارسى )
گرفته به گمان آن كه آن حضرت است نزد سلطان سليم بردند و چون پرده از رخ كار برخاست و به تحقيق پيوست كه آفتاب را نمىتوان بست و آن كه سر به دام تسخير ايشان درآورده يكى از غازيان جانفشان است [ . . . . ] جرأت كردند . و مقارن آن ميمنهء لشكر ظفر - تلاش قزلباش كه ميسرهء عسكر روم را شكسته طريق تعاقب ايشان پيموده بودند مراجعت نموده چون حال را بدان منوال ديدند خود را بر قلب لشكر سلطان سليم زده جنگكنان از ميان معركه بيرون رفتند . و سلطان سليم چون مىدانست كه مراجعت شهريار هفت اقليم از راه خوف و بيم نيست به گمان آن كه مبادا لشكر ظفر تلاش قزلباش ، حيله كرده باشند فرمان داد كه هيچكس تعاقب سپاه قزلباش نكند و احدى دست به غارت و تاراج نگشايد . و چون قريب به غروب آفتاب معلوم شد كه از لشكر ظفر اثر در آن حدود اثرى باقى نمانده دست جرأت به غارت و ضبط اموال و اسباب گشادند . و بعد از آن كه آن دو درياى لشكر دست از گريبان جان يكديگر كشيده متوجه آرامگاه گرديدند به وضوح پيوست كه از طرفين پنج هزار كس كه از آن جمله سه هزار از سپاه سلطان سليم بوده عرضهء تيغ تلف گشتهاند . و از مشاهير جنود مسعود كه در آن معركهء هولناك به تيغ قضا بر خاك هلاك افتادند ساروپيرهء قورچىباشى و حسين بيك لله و سيد محمد كمونه و امير عبد الباقى و امير سيد شريف بودند « 1 » . القصه بعد از انطفاى نايرهء خشم و كين ، شهريار روى زمين به عزم تلافى و تدارك و جمعآوردن لشكر ظفر قرين متوجه درجزين گرديد و سلطان سليم از آنجا به تبريز آمد ، و نخست به مسجد حسن - پادشاه كه در ميدان صاحبآباد واقع است رفته نماز گزارد . گويند كه در آن روز چون خطيب به خطبهء پادشاه رسيد بر زبان گذرانيد كه : « السلطان بن السلطان بن السلطان ابو المظفر اسماعيل بهادر - خان » و چون روميان خواستند كه به تأديب خطيب پردازند سلطان
--> ( 1 ) - خانمحمد استاجلو نيز در رديف اين كشتگان بوده است .